
می خواهم بروم
می خواهم از اینجا بروم
می خواهم به سفر بروم
سفر به اعماق وجودم
سفر به پرسش های بی پاسخم
سفر به کارهای انجام نداده ام
سفر به رویاهایم
سفر به زندگیم
سفر به حقیقت
سفر به آرامش
سفر به جایی که انسانیت باشد
سفر به جایی مهربانی باشد
سفر به جایی که فرجامش از آغازش شیرین تر باشد
سفر به جایی که نام مرا صدا می کند
سفر به چیزهایی که تا به حال کشفشون نکرده ام
سفر از باطل به حق
سفر از نا امیدی به امید
سفر از فریاد به سکوت
سفر از سراب به رسیدن
سفر از جنگ به صلح
سفر از تاریکی به روشنایی
سفر به روشنایی که مرا به سوی خودش می کشاند
دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.
سهراب
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
درست وقتی که فکر می کنی راحتو پیدا کردی
درست وقتی که فکر می کنی دوباره امید به زندگیت برگشته
درست وقتی که فکر می کنی اوضاع داره روبه راه میشه
درست وقتی که فکر می کنی روزای خوش در انتظارتن
درست وقتی فکر می کنی داری صعود می کنی ، سقوط می کنی
همه چیز با یک اتفاق عوض میشه
همه چیز دوباره میشه مثل روزهای تلخی که داشتی میشه
« سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.»
ملیسا به تو خوشی نیومده ، این دنیا دوست نداره حتی برای چند روزم که شده تو شاد باشی
این دنیا از قرار معلوم نمی خواد باتو راه بیاد
خدایا آخه چرا ؟
چرا من ؟
چرا من باید این همه امتحان پس بدم
بابا یک تعطیلی یک مرخصی نمی خوای به من بنده حقیر بدی ؟!!!!
آره سهراب گفته تا شقایق هست زندگی باید کرد ولی
وقتی از شقایق ها فقط یک دونه مونده ، اونم داره پر پر میشه من چی کار کنم ؟
چرا گرفته دلت
مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها...


زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا ميخواند.
وجودمو صلح موقتی فرا گرفته
فعلا نمی خوام با این دنیا و آدماش قهر باشم
هر چی باشه چه خوب چه بد فقط می خوام زنده باشم
می خوام نقش قبر کنم
می خوام از قبری که دیگران برام کندن و من هم به اونا تو کندن این قبر بهم کمک کردن بیرون بیام
می خوام فریاد بزنم می خوام بگم من هستم تا با تو بجنگم صلاحم چیری جز صبر و مقاومت نیست
این جنگ از اون جنگا نیست که باهاش می جنگی تا از دستش راحت شی
این از اون جنگاس ، می جنگی تا یه روزی به صلح برسی و من هم بالاخره به صلح می رسم
می خوام زنده باشم تا بیبنم منو تا کجا ها با خودت می بری
شاید روزی با هم به جایی رسیدیم که همیشه اون جا صلح بر قرار باشه
منم ملیسا ، نمی دونم صدای منو می شنوی یا نه
یه بار دیگه ازت فرصت زندگی کردن می خوام کمکم کن
با توام زندگی ، تورو با همه خوبی بدیات ، با همه شیرین و تلخیات دوست دارم
فکر کردی به همین راحتی دست از دست بر می دارم ، فکر کردی از کسای که همیشه سر زنشت می کنن یکی کم میشه ، خیال کردی ، من پشتکارم بیشتر از ایناست که جا خالی کنم ، ببین من دارم باهات را میام توام با من را بیا لج نکن ...
My paralysed heart
Is bleeding...
My love's torn apart
Desire to be free
A bleak garden to cry
When my inamorato died
Loveless so real
Lifeline of mortality
Condemned to misery
Restless oblivion forever
A bleak garden to cry
When my inamorato died
My visionary dreams are vanquished
Aspirations fade away
Reverence dies within
A bleak garden to cry
When my inamorato died

ملیسا دیگه مرد
ملیسا خودشو نکشت ، کشتنش
اونو کشتن ، نه خودشو
روحشو کشتن
می بینی ملیسا ، می بینی تو این دنیای بزرگ کسی برای حرف های تو، کسی برای احساس تو ارزش قائل نیست ، می بینی هیچی نیستی !
آخه لامصب چرا خودته خلاص نمی کنی ، چرا نمی خوای از این دنیا بذاری بری تا همه از دستت راحت شن ، باور نداری تو این دنیا اضافی هستی ؟؟؟
آره بگو جراتشو نداری می ترسی
دیگه به عقربه ها نگاه نمی کنم چه ساعتی رو داره نشون می ده ، دیگه برام مهم نیست چندمین روز بدبختیمه ، دیگه پاهام توان راه رفتن ندارن ، دیگه گوشام هیچی چیزو نمی خوان بشنون ، لبای خشکیدم حرفی برای گفتن ندارن ، فقط می خوام به خواب عمیقی برم ، وقتی از خواب پاشدم ببینم زندگیم همه امیدم برگشته
دیوانه ام دیوانتم دیوانیم
دکتر روان پزشک داره باورش میشه من دیونه ام ، شما چی فکر می کنید ؟
متاسفانه باید بگم امروز جلسه سوم بازم بی فایده بود
روح ها با من هیچ فرقی ندارن
روح ها منتظر منن
سهم من از زندگی هیچی نبود هیچی !
نفرین به من ، آفرین به تو !

روی تختی ازغم نشستم
تختی که خودم اونو نساختم
وقتی مردن و تو این دنیا با دستات لمس می کنی
وقتی مردن و با تمام وجود حس می کنی
گریه می کنی ، هاله ای از قل و زنجیر و دوره پاهایی که توان راه رفتن ندارن می بینی ، سنگینی شدیدی حس می کنی ، نمی تونی خودتو از این دنیا بکنی
همه امید هایی که به زندگی داشتیو فراموش کردی امیدی که به اندازه اقیانوس بود
تسلیم این قاعده بازی میشی
همه جا خوشبتی رو می گردی تا شاید یه تصویری از اون پیدا کنی
نمی خوای کسی بفهمه چته
برای همین ماسکی از شادمانی به صورتت می زنی تا کسی چیزی نفهمه
خودمو گول می زنم که روزهای شادیم در انتطارمه ، خودمو به اون راه می زنم که هیچ اتفاقی نیافتاده
و باز هم به زندگی مردم ادامه می دم .....

