Thu 12 Jun 2008

سکوت سرد لبهایم، حرف های نگفته ام را می بلعد .
از سرمای درونم به خود می پیچم تا به این تنهاییم التیام بخشم
به بیهودگی این دنیا در گذر این روزها راحت تر می اندیشم
شاید زمان دگر، فرصتی برای تنهایی نیافتم
باشد که قدر تنهاییم را بیشتر بدانم
دنیا را در کل شئ پستی می پندارم
گاه حرص آن مرا از خود و تو دور می سازد
باشد که در این دنیا نباشم
باشد کشتن شئ هایی که مرا از تو دور می سازد
در پس این راه طولانی خسته ام
دستِ مرا بگیر ، قلبم را پر از نور کن تا در این زمین گردِ تو زنده به گور نشوم .
در راه رسیدن به آن کلمه سه حرفی گاهی دچار زدگی می شوم ، گاه دچار ناامیدی !
روزی در حسرت رسیدن به آن، به گور می روم
باشد که برسم .
Photo by : Denis olivier
نوشته شده توسط ملیسا در ساعت 20:21 | لینک
|

