خیلی وقتِ دلم می خواد بیام اینجا و چیزی بنویسم
اما دیگه مثل قدیما نمی تونم
همانطور که قبلا حسِ طراحی رو از دست دادم
داره همین بلا هم سره نوشتن میاد
بیشتر از اون چیزی که فکر شو بکنی غصه دارم
دیگه نه شوق پرواز و دارم نه شوق موندن
دوستم بهم میگه تو نمی تونی با خودت کنار بیای
آره با خودم زیاد درگیرم
شما شاید یه آدمی رو ببینید که ساکت و بعضی موقع هام شارژه
ولی امان از درون آدمی امان !!
از این که هی نا امید میشی بعد دوباره امیدوار میشی
خسته شدم ، حتی این چیزام دیگه تکراری شده
گفتن کلمه تکرار ، تکراری شده
بعضی اوقات آنقدر خوشحالی که نمی دونی چجوری خوشحالیتو بین دقایق تقسیم کنی
آنقدر اون روزا کوتاه بودن که من به واقعی بودنشون شک دارم
اون روزا فقط رویا بود رویا ...
این که به خوام به این فکر کنم چجوری دوباره خودم و امیدوار کنم حالم بهم می خوره
هیچ چیز از این بدن خسته باقی نمونده جز یک نگاه خالی
نه رمقی دارم نه ....
هیچ چیز دلچسب نیست

